به بهانه ی پر کشیدن دوستای گلم از این دنیای خاکی!!! در سانحه ی
اتومبیل دانشگاه پیام نور ساری!
محمدعلی امینی ... بابک عسکری ... سید هادی رضوی... سامره نیکبخت...
به نام خدايي كه زندگي را آفريد تا طعم مرگ را بچشاند...
از روزي كه صداي اذان را زير گوشمان نجوا كردند؛ فهميديم كه ...
آري!
اينجا دنياست!!!
وارد عالمي نو شديم كه شيريني هايش را فداي غم هايش و غم ها را به پاي شيريني هايش مي ريزيم!
اينجا دنياست!!!
با تمام زيبايي هايش؛
اينجا دنياست!!!
با تمام تلخي هايش و ما دنيازادگانِ مجبوريم، كه محكوم به زندگي هستيم...
آري!
اذان گفتند تا آماده ي حضور در ورطه يپاكي شويم كه كوچكترين لغزش،
لذايذ آن را به ناكامي و گوشه گيري تبديل مي كند....
پس از اذان، وضو گرفتيم، به طرف سجاده ي زندگي رفتيم تا نمازش را به عشق خالق يكتا به پا داريم؛
اقامه را خواندند! رو به قبله، پا به پاي خدا ايستاديم تا بگوييم ما براي توايم و فقط تو را داريم...
نماز زندگي آغاز شد؛ بسم الله الرحمن الرحيم... الحمدلله رب العالمين... حمد و سپاس خدايي را كه ما را در اين وادي حيرت تنها نمي گذارد و قدم به قدم برايمان دليل و چراغي روشن است...
" بارالها! ما را به راه راست هدايت كن و از گمراهان قرارمان مده! "
كم كم، شيره ي زندگي در روح و جسمم تنيده شد و تا چشمم را باز كزدم، كودكي شدك كه براي راه رفتن، همراهي را طلب مي كردم...
راه و رسم زندگي و با هم بودن را فرا گرفتم...
ركعت اول نمازم تمام شد ؛ نيمي از عمرم سپري شد و من هنوز در ناكجاآباد درونم مبهوت اين جريان عظيمم كه خواسته و ناخواسته مرا با خود مي بُرد...
ايستادم ........
ركعت دوم !!!
حمد خدا كردم و از او خواستم تا باز هم مرا عنايتي خاص كند و چشمانم را به حقايق بگشايد...
در قنوت اين نماز كوتاه فقط از خدا مي خواستم كه ياورم باشد، چرا كه سنگيني بار گناه و مصائب را تاب كشيدن نداشتم...
" ربنا آتنا في دالدنيا حسته و في الآخره حسنه و قنا عذاب النار و قنا عذاب القبر! "
ناگهان دلم لرزيد، احساس غريبي به من دست داد ... " خدايا مرا از عذا قبر مصون بدار...! "
در پيشگاه معبود سجده ي سوم زندگي را بجاي آوردم، در حالي كه بي قراري و اضطراب تمام وجودم را فراگرفته بود...
... به حكم الهي وارد سجده ي آخرِ نمازِ كوتاه زندگي شدم . . . خيلي حرف ها داشتم كه با خدايم نگفته بودم ...
آري!
ديگر دير شده بود؛ مجال اندك بود و زبان من نيز قاصر...!
فقط توانستم بگويم : " الهي و ربي من لي غيرك؟! "
اشك از چشمانم جاري شده بود و چه دير بود كه به عظمت خدايم رسيده بودم ... نفس هايم به شماره افتاده بود و لحظه لحظه هاي اين نماز كوتاه را به ياد مي آوردم... غفلت هايش، راحتي هايش؛ خنده ها و گريه هايش... همه و همه چونان نوري از مقابل ديدگانم عبور كردند و من خويش را دست بر زانو در پيشگاه معبود يافتم...
چه نماز قشنگي!
آغازش حمد خداست و پايانش هم به حمد خالق قوت مي گيرد... " الحمدلله اشهد ان لااله الا الله وحده لاشريك له..." و چه خدايي است خدايي كه مي فرمايد پس از حمد من رسولم را سلام گوييو و سپس خويش را و بعد بندگان صالح را... " السلام عليك ايها النبي و رحمه الله و بركاته... السلام علينا ئ علي عبادالله الصالحين... السلام عليكم و رحمه الله و بركاته... "
تنها تفاوت نماز زندگي و نماز بندگي آنست كه پس از نماز زندگي، سجده ي شكر و مغفرتش را ديگران بجا مي آورند...
... و اي كاش نماز زندگي من يك نماز چهار ركعتي بود ...
" انا لله و انا اليه راجعون "
...............
ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا ...
<< مطمئنم که الان تو بهشتن!!! >>
|
+| نوشته شده توسط
یکی مثل تو !!! در شنبه
1386/02/29
|